|
ورد صوفی حا و سین و یا و نـون
روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جلي
سرایم نشانی دارد کوچک ولی...به همان نشانی آلونک ساختم به نشانی ما سر بزن آفتاب سرزمین من دیدنی است و نسیم آن خوردنی و شبنم هایش شنیدنی سرزمین آدمهای بی ریا که به آهی می شکند به نازی عادت
گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند تا ابرها بدانند که وقت باریدن است تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را و می گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...
تعريف مادر زن: مادر زن اسلحه اي است انفرادي
دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد و دست به دعا برداشت -خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد- بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه پریدن می داد . . خورشید در چشمانش می رقصید با ذوقی کودکانه فریاد زد: عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟ خدا مکثی کرد . . و ناگهان باران گرفت ...
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی ؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم نمی دانم !!!! پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا چرا مامان همیشه گریه میکند ؟ او چه می خواهد ؟ پدرش تنها دلیلی که به دهنش میرسید این بود : همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند از خدا پرسید : خدایا چرا زنها همه گریه می کنند ؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریدم . به شانه های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندش عشق بورزد حتی اگر او هزاران با اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد از خطاهای او بگزرد و همراه او در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هر هنگام خواست فرو ریزد این اشک را منحصراْ برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست
کودک منتظر بود که به دنیا بیاید. کودک از خدا پرسید:« پس کی من را به دنیا می فرستید؟» خدا گفت:« صبر داشته باش...» کودک بی صبرانه منتظر بود موجودی را که خدا می گفت مادر اوست ببیند. پس، از خدا پرسید:« مادر چه موجودی است؟» خدا گفت:« مادر مهربان ترین مهربانان است» کودک گفت:« مهربان یعنی چه؟» خدا پاسخ داد:« مهربان یعنی کسی که از شیره ی جانش به تو می خوراند» کودک پرسید:« خدایا... من باید او را دوست داشته باشم؟» خدا گفت:« برتر از دوست داشتن... تو باید بعد از من او را بپرستی» کودک گفت:« خدایا... پس خواهش می کنم مرا زودتر به دنیا بفرست» سپس با خودش فکر کرد:« یعنی مادر چه موجودی می تواند باشد که خدا این قدر احترام قایل است و می گوید بعد از خدا باید او را بپرستم؟» کودک حسابی کلافه شده بود. حرف های خدا او را برای دیدن مادر کنجکاو کرده بود... زمان زیادی گذشت، اما خدا کودک را به دنیا نفرستاد. کودک عصبانی شد و گفت:« خدایا... پس کی می خواهید من را به دنیا بفرستید؟» خدا پاسخ داد:« گفتم که... صبر داشته باش. تو دیرتر به دنیا می روی» کودک نگاهی به کودکان دیگر انداخت که پشت سر هم به طرف دنیا می رفتند. کودک عصبانی تر پرسید:« چرا من باید دیرتر به دنیا بروم؟» خدا گفت:« چون ورود تو به دنیا با ورود دیگر کودکان فرق دارد» کودک پرسید:« ورود من چه فرقی دارد؟» خدا گفت:« صبر داشته باش... خودت می فهمی» کودک بغض کرد. خدا از بغض کودک ناراحت شد و گفت:« تو را دیرتر از بقیه می فرستم تا معنی صبر را بفهمی» بغض کودک ترکید و شروع به گریه کرد.با گریه به خدا گفت:« اما من تا همین الآن هم خیلی صبر کردم.» خدا پاسخ داد:« بیش تر باید صبر کنی... چون ورود تو به دنیا با صبر امکان پذیر است... تو باید صبور باشی کودکم.» کودک معنی این حرف خدا را نفهمید. اما باز هم صبر کرد. مدتی گذشت و در این مدت کودکان زیادی به دنیا رفتند دیگر حسابی کلافه شده بود که خدا به او گفت:« اینک نوبت تو است... می توانی به دنیا بروی... برو و صبور باش» کودک باز هم منظور خدا را نفهمید... مشتاقانه به سوی دنیا دوید... خوشحال بود که بالاخره می تواند موجود مادر را ببیند... اما خدا او را با صبر آشنا کرده بود، چون با به دنیا آمدن او ، مادرش از دنیا می رفت.
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
|
About
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
لاله
شیطونک | |||||||||