تبليغاتX
ساحل خروشان

ساحل خروشان

 

ورد صوفی حا و سین و یا و نـون
فاعـــــلات فاعـــلات فــاعلـون

"
حای" آن حـامیـــم ذات کبریــا
"
سین" آن سـرها زپیکـرها جــدا

"
یای" آن یکتا پـرست و یذکـرون
"
نون" آن باشت قسـم بر یــسترون

سینه از درد فراغت خستـه اســت
دل به روی غیر تو او بستـه است

هیچ دانی در دلم جــــا کــردی؟
عرش حق شش گوشه برپــا کــردی؟

عشق بازی با تو معنا می شـــود
نور حق با تو هویــــدا می شود

اسّلام ای شاه مظلـــوم و غریــب
اسّلام ای "آیـــــهء امن یجــیب"

اسّلام ای نـــور چشــم مصطفـــا
اسّلام ای "خامــــــص آل ابـــا"


کاروان آهستـــه ره تا کربـــلا
دشت خون و دشـت درد و نینـــوا

خیمه ها در دشت خون برپا شــود
صوت قرآن در فضــــا آوا شــود

گویی آن شب آسمان خون گریه کـرد
در میان خیمه ها حق مویه کــرد

گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خستــــه اســت

عرش فلک و ملک حق اندر عــــذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جـــدا

این همان میعارگاه محشـــــر است
قتلگـــاه زادهء پیغمــــبر است

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت9:39توسط سلمان | |

 

   روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جلي
 گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
 گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
 گفتمش چون حـك نمودم روی قلبم
یا علی

  اس ام اس عید غدیر خم - www.far30mobile.com

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت9:45توسط سلمان | |

 

 

پنجشنبه سی ام آبان 1387

سرایم نشانی دارد

کوچک ولی...به همان نشانی آلونک ساختم

به نشانی ما سر بزن

آفتاب سرزمین من دیدنی است

و نسیم آن خوردنی

و شبنم هایش شنیدنی

سرزمین آدمهای بی ریا

که به آهی می شکند

به نازی عادت

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت7:14توسط سلمان | |

 گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند

تا ابرها بدانند که وقت باریدن است

تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را

و می گریم

تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت9:22توسط سلمان | |

تعريف مادر زن

مادر زن اسلحه اي است انفرادي 
که با عيال حمل ميشود 
وبا مهمات دروغ همسايگان مسلح شده 
وبا زخمي کردن داماد بيچاره خنک ميشود . 
اين اسلحه بدون عقب نشيني بوده وشرايط جوي به هيچ وجه در او اثر ندارد 
مادر زن گاهي تک تير وگاهي رگبار شليک مي کند 
طول مادر زن بدون سر نيزه 2 متر ميباشد. 
تعداد تير در هر ثانيه يک ميليون فحش وناسزا بوده 
و برد موثر آن، انتقال داماد به بيمارستان 
و برد نهايي آن انتقال داماد به گورستان ميباشد...... 
من بي تقصيرم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت13:28توسط سلمان | |

 

دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد  و دست به دعا برداشت

-خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد-

بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود

گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند

و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه  پریدن می داد

.

.

خورشید در چشمانش می رقصید

با ذوقی کودکانه فریاد زد:

عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟

 خدا مکثی کرد

.

.

و ناگهان باران گرفت

...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت7:59توسط سلمان | |

 

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت8:42توسط سلمان | |

 

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی ؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم نمی دانم !!!!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا چرا مامان همیشه گریه میکند ؟ او چه می خواهد ؟

پدرش تنها دلیلی که به دهنش میرسید این بود : همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند از خدا پرسید : خدایا چرا زنها همه گریه می کنند ؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریدم .

به شانه های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند

به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندش عشق بورزد حتی اگر او هزاران با اذیت کنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد از خطاهای او بگزرد و همراه او در کنار او باشد

و به او اشکی داده ام تا هر هنگام خواست فرو ریزد

این اشک را منحصراْ برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست

زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد

زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت8:17توسط سلمان | |

 

کودک منتظر بود که به دنیا بیاید.

کودک از خدا پرسید:« پس کی من را به دنیا می فرستید؟»

خدا گفت:« صبر داشته باش...»

کودک بی صبرانه منتظر بود موجودی را که خدا می گفت مادر اوست ببیند.

پس، از خدا پرسید:« مادر چه موجودی است؟»

خدا گفت:« مادر مهربان ترین مهربانان است»

کودک گفت:« مهربان یعنی چه؟»

خدا پاسخ داد:« مهربان یعنی کسی که از شیره ی جانش به تو می خوراند»

کودک پرسید:« خدایا... من باید او را دوست داشته باشم؟»

خدا گفت:« برتر از دوست داشتن... تو باید بعد از من او را بپرستی»

کودک گفت:« خدایا... پس خواهش می کنم مرا زودتر به دنیا بفرست»

سپس با خودش فکر کرد:« یعنی مادر چه موجودی می تواند باشد که خدا این قدر احترام قایل است و می گوید بعد از خدا باید او را بپرستم؟»

کودک حسابی کلافه شده بود. حرف های خدا او را برای دیدن مادر کنجکاو کرده بود... زمان زیادی گذشت، اما خدا کودک را به دنیا نفرستاد.

کودک عصبانی شد و گفت:« خدایا... پس کی می خواهید من را به دنیا بفرستید؟»

خدا پاسخ داد:« گفتم که... صبر داشته باش. تو دیرتر به دنیا می روی»

کودک نگاهی به کودکان دیگر انداخت که پشت سر هم به طرف دنیا می رفتند.

کودک عصبانی تر پرسید:« چرا من باید دیرتر به دنیا بروم؟»

خدا گفت:« چون ورود تو به دنیا با ورود دیگر کودکان فرق دارد»

کودک پرسید:« ورود من چه فرقی دارد؟»

خدا گفت:« صبر داشته باش... خودت می فهمی»

کودک بغض کرد. خدا از بغض کودک ناراحت شد و گفت:« تو را دیرتر از بقیه می فرستم تا معنی صبر را بفهمی»

بغض کودک ترکید و شروع به گریه کرد.با گریه به خدا گفت:« اما من تا همین الآن هم خیلی صبر کردم.»

خدا پاسخ داد:« بیش تر باید صبر کنی... چون ورود تو به دنیا با صبر امکان پذیر است... تو باید صبور باشی کودکم.»

کودک معنی این حرف خدا را نفهمید. اما باز هم صبر کرد. مدتی گذشت و در این مدت کودکان زیادی به دنیا رفتند دیگر حسابی کلافه شده بود که خدا به او گفت:« اینک نوبت تو است... می توانی به دنیا بروی... برو و صبور باش»

کودک باز هم منظور خدا را نفهمید... مشتاقانه به سوی دنیا دوید...

خوشحال بود که بالاخره می تواند موجود مادر را ببیند...

اما خدا او را با صبر آشنا کرده بود، چون با به دنیا آمدن او ، مادرش از دنیا می رفت.

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت9:26توسط سلمان | |


 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره‌ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ؟
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ؟
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت7:16توسط سلمان | |